سيد محمد باقر برقعى
643
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو مدّاح علىّ باشم ، طرفدار ولىّ باشم * شدم چون « مايل » مولا ، علىّ گويم ، علىّ جويم باشد نباشد همچو يار ما به خوبى در جهان باشد ، نباشد * گلبنى مانند او در گلستان باشد ، نباشد اينچنين دارم مهى كز خوبى حسن و جمالش * ماه همچون عارضش در آسمان باشد ، نباشد غمزهء جادوى چشمش هيچ دانى چيست اى دل * در جهان غير از فريب عاشقان باشد ، نباشد آن مه كنعانى ما را كس ار گردد خريدار * مشترى مصر عشقش در زيان باشد ، نباشد جنّتى را كه خدا فرموده توصيفش به قرآن * آرى ، آن جنت بهجز كوى فلان باشد ، نباشد آنكه سرمست از اياغ بادهء وصلش نگردد * از شراب عشق جانان كامران باشد ، نباشد دور كن تلبيس شيطانى ز خود ، گر مرد راهى * جاى شيطان در بهشت جاودان باشد ، نباشد هركه كجرفتار شد اندر طريق شاه مردان * راستى اندر قيامت در امان باشد ، نباشد منزل مقصود ما اى زاهد ار خواهى بدانى * منزل مقصود جز دير مغان باشد ، نباشد سوى « مايل » كن نظر يكدم تو اى پير طريقت * غير نام تو مرا ورد زبان باشد ، نباشد هجر يار ز اعداد تار مويت ، غم را شماره كردم * با ياد ماه رويت ، بر مه نظاره كردم گه بركشيدم از دل ، آه و فغان و فرياد * گه جامهء صبورى ، از غصّه پاره كردم اى آفتاب تابان ! از دورى و فراقت * از چشم خود دمادم ، جارى ستاره كردم روزى به سير گلشن ، رفتم كه گل بچينم * ياد آمدم ز رويت ، از گل كناره كردم من « مايل » نگارم ، كز هجرت اى پرىرخ * كاينسان سراى غم را ، گويى اجاره كردم آسودهخاطر به گلزار و چمن هرجا چميدم * گلى مانند رخسارت نديدم